خرید بک لینک

خدایا به خاطر همه امتحانایی که دیگه ندارم, همه پروژه هایی که دیگه ددلاینشون چهارنعل و به تاخت بهم نزدیک نمیشه, همه انتخاب واحد هایی که دیگه نمی کنم, همه شیب هایی که دیگه در نمی نوردم, شکر!


پی نوشت: بیان برای شما هم از صب بندری میزنه؟

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 11:15

بعد از فراغت از دانشگاهِ برِ بیابونمون، بیشتر از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده می کنم. صبح تو اوج شلوغی قطار صادقیه، و شب تو اوج شلوغی ایستگاه شادمان، بلا استثنا هرروز شاهد آقایونی هستم که وقتی قطار وارد ایستگاه میشه و میبینن تو واگن آقایون جا نمیشن، با آرامش خاطر به سمت واگن خانم ها میان و سوار میشن. خانم ها هیچی نمیگن، بعضا ایش و وای و زیر لبی غر غر، و کمتر کسی بلند اعتراض می کنه. آقایون هم البته سر به زیر و ببخشید ما جا نشدیم اونور طور سوار نمیشن، بلکه میگن «حالا مگه چی میشه، حالا مگه می خوریمتون، سه تا ایستگاه دیگه پیاده میشیم» و دیگر بهانه های این دستی. اونقدر حق به جانب، که یک بار یک خانمی که وسط کلی آقا گیر کرده بود جلوی در قطار رو گرفت که در بسته نشه بلکم نگهبانی بیاد یه کاری بکنه، و بعد از دو سه دقیقه به معنی دقیق کلمه آقایون از واگن انداختنش بیرون. مشکلی که هست اینه که ایستگاه اول سه نفر آقا می پرن بالا، ایستگاه بعدی آقایون بیشتری به خیال اینکه «خب دیگه این واگن رو میشه غصب کرد» سوار میشن و نهایتا اگه خانم باشی باید تا آخر خط بمونی تو قطار که بتونی پیاده شی. شب ها اگه بعد از ساعت پنج شادمان باشم، لااقل باید چهارتا قطار منتظر بمونم تا بتونم وارد قطار بشم، و تو هر واگنی که من سوار نمیشم چون فکر می کنم کوله م مزاحم حضاره، لااقل ده تا آقا خودشون رو می چپونن. طبیعتا من عصبانی

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 11:15

اینکه آدم یک نفر را از دست بدهد و بداند دیگر آن نفر را نمی بیند و صدایش را نمی شنود یک درد است. اینکه ندانی برای کجای نبودنش دلتنگی کنی یک درد دیگر. آهنگ مورد علاقه اش چی بود؟ کدام پیراهنش را بیشتر از همه دوست داشت؟ وقتی حالش خوب بود چی می خورد؟ وقتی غمگین بود کجا می رفت؟ هیچی. رفته، دست ما را گذاشته لای پوست گردو. باید برایش روایت جعل کنیم؟ هر آنچه ازش به خاطر داریم را دوست بداریم؟ من یک دفتر دارم. هر چیزی که از مادر جان بهار یادم می آید تویش می نویسم. ولی هیچ چیز در مورد اینکه تفریح مورد علاقه اش چی بود، وقتی ناراحت بود چه کار می کرد، از چی خیلی می ترسید، از چی خیلی بدش می آمد، یا هر ویژگیِ شخصیِ دیگری که من را از هم کلاسی دبستانش سوا کند، ننوشته ام. نه اینکه یادم نباشد، ن-می-دا-نم. چرا یک طوری خودتان را وقف بچه هایتان می کنید که از خودتان هیچ چیز برایشان باقی نماند؟

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 11:15

هم سن های من، اولین افرادی هستن که توی کتاب فارسیشون به جای درسِ «لانۀ کبوتر» که معرفیِ همزه بالای ه بود، «لانه ی کبوتر» داشتن که معرفیِ بچه «ی» عوض کسره اضافه بود. در مقاطع بالاتر، همواره این مشکل بین ما و معلم هامون وجود داشت که بالاخره «مدرسۀ من» درسته یا «مدرسه ی من» و اگه شانس میاوردی با تسامح معلمی که همچنان معتقده «مگه اون حالت قدیمی چش بود» روبرو می شدی و وی در اعتراض به این تغییر ناخوشایند، به هر جفتشون نمره می داد. دومین مواجهه من با املای غریب کلمات، زمانِ خوندنِ چاپ قدیمِ «بر باد رفته» رخ داد. جایی که با لغت هایی مثل «باسکارلت» روبرو می شدی که همون «به اسکارلت» بود که سر هم نوشته بودنش( سه فصل طول کشید که من و خواهرم بتونیم از این راز بزرگ پرده برداریم و متوجه بشیم هر کاراکتری مثل تامسون و تامپسون یه دوقلوی همسان با یه حرف اضافه نداره و باسکارلت و باشلی و بملانی دوقلوهای اسکارلت و اشلی و ملانی نیستن. :|). طبیعتا مترجم زمانی که باسکارلت و باشلی و بملانی رو می نوشته، قصدش این نبوده که به جنبشِ «بهکسره» بپیونده و این مدل نوشتن رایج بوده که استفاده شده. زبان تغییر می کنه، و لابد یه روز بچه مترجم رفته مدرسه و به جای درس «بنام خدا» با درس «به نام خدا» روبرو شده و پدر مادرش رو با یک پرسش اساسی و حیاتی روبرو کرده، «بالاخره بمدرسه درسته یا به مدرسه؟». و احتمالا تا چند سال معلم ه

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 11:15

احساس می کنم مث اینا که یکیشون فوت میشه بهشون میگن چیزیش نیست بردیمش بیمارستان, وبلاگم یه چیزیش شده به من نمیگین.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 11:15

سرما خورده م.
از سر کار اومده م. شام بچه ها رو گذاشته م. خودم به جای شام سوپ قارچ آماده خوردم که مزه خلاء می داد و نهایت سخاوتش چند تا دونه سیب زمینی و پره های قارچی بوده که نشون محتوای سوپ دادنش. دو تا بافتنی پوشیده م و زیر پتویم.
کمپوت های شما را پذیراییم. دس به در و دیوار هم نمالین که همه جا میکروبیه.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 11:15

رفتم سایت دبیرستانی که توش پیش دانشگاهی گذروندم, دنبال اسم یکی از همکلاسیا. تو لیست قبولی ها به صحنه جالبی بر خوردم: -اسم من زیر عکس یه نفر دیگه بود! و این یه نفر دیگه اصلا هم دوره ما نبود! و عکس من اصلا هیچ جا نبود! -بعضی از قبولی ها سه چهار جا تکرار شده بود! یعنی فرض کنید جولیک مهندسی کامپیوتر بهشتی, دو سه جا اسمش بود! -بعضی از آدم ها اسمشون دو سه جا بود! یعنی مثلا من هم کامپیوتر بهشتی باشم هم مکانیک شریف! -قبولی افرادی که رشته های پرت مثل نساجی و صنایع نخ قبول شده بودن به رشته های خفنی مثل برق امیرکبیر تغییر کرده بود! -و بچه هایی که شهرستان های نه چندان اسمی قبول شدن ولی با پول باباهه و پارتی مامانه اومدن تهران مهمان یه دانشگاه سراسری-عموما دانشگاه عشق پول ما- شدن, قبولیشون تو دانشگاه مقصد خورده بود! هیچی دیگه من دیگه حرفی ندارم! +مورد داشتیم طرف قبولیش دامغان بوده, اومده دانشگاه ما مهمان شده, بعد دانشگاهمون به عنوان ارشد مستقیم بهش تو بچه های خودمون سهمیه داده. همینقدر الکی. پول داشته باش پادشاهی کن, نگران کنکورتم نباش:|

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 11:15

میل و قلاب من چوب جادوی منن؛ من همه مشکلاتم رو با میل و قلاب حل می کنم. البته نباید تصور شود که این بدین معنیست که من با میل در یک دست و قلاب در دست دیگر چونان لانگ جان سیلور میرم تو دل مشکلات، میل رو در چشم مصائب زندگی فرو کرده، با قلاب شاهرگ موانع پیشرفت خود را می زنم، و از خونِشون تغذیه می نمایم. بدین معنی هم نیست که از سر میلم سپر مدافع خارج میشه و قلابم به مثابه چتر هاگرید عمل می کنه و وین گار دیوم له ویو سا. من وقتی غمگینم، یا سردرگمم، یا نمیدونم باید چی کار کنم، می بافم. حرفه ای هم نیستم ها، سر جمع شاید هفت هشت تا گره قلاب بلدم و دو میل از زیر. ولی با پررویی تمام میرم حسن آباد، کاموای رنگی بر می گزینم، میام خونه، دور و برم رو پر از کلاف های به هم گوریده می کنم و میشینم به بافتن. برای خودم، برای همه. بعضی وقتا انقدر طول می کشه که دریای مشکلات خشک میشه و پروژه بافتنی مرتبط باهاش میره تو کمد تا وقتی یکی بیاد بزنه پس گردنم که اینو تموم کن. بعضی وقتا انقدر دریاش دریاست که از چند نفر سفارش میگیرم، چند تا چیز با هم می بافم و تهش بازم دریای مذکور ساحل ندارد، تا چش کار می کنه تو عصریخبندان سه گیر کردیم. این میتونه از خوشبختی های آدمی باشه. که بدونه وقتی کوکش در رفته، یا فاز و نولش نامیزونه، باید بره پیاده روی. باید غدا اختراع کنه. باید سازش رو برداره بره یه گوشه بشینه به زدن. یا یه

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 11:15

اگر قائل باشیم که زن باید بشینه تو خونه و تربیت فرزندان به عهده زنه و چطور پس بچه هامون خلاء عاطفی نگیرن و چه معنی داره و اینا؛ فرض کنیم هر زنی در منزل آرایش و پیرایش خودشو انجام بده و لباسی چیزی هم خواست بدوزه خودش زحمت بکشه و قانون کادر مدارس دخترونه رو هم عوض می کنن میدن یه عالمه سبیل کلفت مدرسه رو بگردونن. فرضه دیگه. ما فرض می کنیم میشه و کردیم. فرض هم کنیم هیچ زنی برای زایمان به ماما احتیاج پیدا نمی کنه و اگه نیاز شد هم اسمال آقایی هست که پزشک زنان و به طبعش محرم هستن. اصلا تو یه جهان موازی هستیم که بچه ها رو لک لک ها میارن و اسمال آقا اپراتور تصویربرداری پزشکی شده چون نیازی به اون شاخه پزشکی نداشتیم ولی وی چون خیلی پزشکی دوست داشته همچنان رفته تجربی و این رشته قبول شده. شما به عنوان یک خانم, خدای نکرده نیازمند گرفتن نوارقلب یا سونوگرافی سینه باشید, میرید پیش اسمال آقا؟ +وی از نزد اسمال آقایی اپراتور بخش چی چی اسکنِ ریه بازگشته و خیلی احساس خوبی نسبت به اسمال گرامی پیدا نکرده صداقتا.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 11:15

روایت است که وی را حالتی دچار بود, که چونان خرس به خواب رفتی و جز با بوسه معشوق از خواب بیدار نگشتی. و بوسه معشوق در اینجا استعاره از وشگون های برادرنه بوَد. پس وی شبانگاهان هفت ساعت کوک می کرد و در جای جای اتاق خویش نهان می ساخت برای هفت زمان گوناگون, لکن ظهرگاهان بیدار شدندی و هر هفت ساعت را خرد و خاکشیر کف اتاق پیدا کردندی و ندانستی کی با چکش این را خرد کرده و دیگری در آسیاب گوشت منزل انداخته. و وی را برادری بود به غایت اِرلی بِرد و کامروا, با صدای خروس همسایه از خواب برمیخاست و تا پاسی از روز مشغول بیدار کردن خواهر خویش بود, بر عبث پیماینده. که وی را به این کشکی ها بیدار شدن میسر نبودی. پس چون در دانشگاه پذیرفته شد و دانشگاه پشت کوه های موردور قرار داشت و راهی بس سخت و دشوار می نمود, هرگز کلاس های صبح را شرکت نمی کرد. و چون به سر کار رفتی تا نیمه شب پشت سیستم شرکت می نشستی و کد می نگاشتی تا فردا روز به جای ده, یازده به سر کار روی و جماعتی از لایف استایل او به شگفتی آمده که این چه سحر و جادو و چه سوزن نخ ریسی و مَلِفیسِنت و آنجلینا جولی پیتی است که بر وی می رود. و گویند وی به کافئین بسیار حساس بود, چنانکه قطره ای قهوه وی را به تپش قلب دچار می نمود, و همجنین روایت است که روزی یک قاشق چای خوری ردبول نوشید و بیست و هشت ساعت به خواب نرفت و اطرافیان همه انگشت تحیر به دندان شگفتی گزید

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 11:15

صفحه بندی